آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

خوابيدن وسط ماساژ

مادر الان چه موقع خواب بود اخه   وسط ماساژ که من براي اولين بار بعد اين سه جلسه خواستم باهات کار کنم خوابت برد اي بابا قربونت برم که فيلم ماساژ رو که گذاشته بودم کاملا ميدونستي ميخوام چيکار کنم و صداي خودت رو که ميشنيدي تو فيلم ميخنديدي مادري عاشقتم..... ...
19 تير 1391

سومين جلسه کاردرماني عشقم

ديروز سومين جلسه کاردرماني بود مثل جلسه قبل خانوم بودي و مثل هميشه که وقتي با شما تو يه جمع ميرم نظر همه رو جلب ميکني ديروز همه محو خوشگلي و تپلي و نمکي بودنت شدن مادري همه محو زيبايي هاي تو کوشولو بودن راستي ديروز يه نفر حرف قشنگي بهم زد که دلمو لرزوند گفت ممکنه آنيتا تا دوسالگي تاخير جبران پذير داشته باشه اما حرف ها و نگاه هاي ديگران دلت رو به درد بياره غصه نداره چون وقتي 3 سالش شد و انگليسي رو فول صحبت کرد وقتي 5 ساله شد ونقاشي رو بکر به تصوير کشيد اونموقع چه حالي به تو که مادري و اطرافيان دست ميده درست هم ميگفت مادري چون دکتر پيشياره هم ميگفت شما نقاش و سخنران بسيار ...
19 تير 1391

6 ماهگی دخمل خوشملم آنیتا

امروز 5 اذر ......ساعت 1 بامداد دقيقا 6 ماهه که تو با مني  عزيزم خيلي دوست داشتم بيام وب رو آپ کنم اما واقعا نميشد اين چند ماهه خيلي بي حوصله شدم از مهر که رفتم سرکار و تو رو يه هفته مادربزرگي نگه داشت مسير و دوري ازز تو خيلي اذيتم کرد بعدشم يک ماهي پيشم بودي و يعني تا15  آبان تو اداره با من بودي پرستاري به نام خانم احمدپور برات گرفتم من شير ميدادم  و اون بغلت ميکرد و تعويض پوشک تا اينکه دندون در اوردنت حسابي اذيتمون کرد . ديگه نميتونستم ببرمت در به در دنبال مهد کودک خوب تا اينکه همسايه روبرويي گفت کسايي هستن تو شهرک که تو رو نگه دارن و خدا خيرش بده چند تا شماره برام جور کرد و بالاخره يه نفر و انتخاب کردم خانم...
16 تير 1391

وقتي 7 تير قشنگترين روز زندگيم شد...............

7 تير ماه اين روز يکي از قشنگترين روزهاي زندگي منه بالاخره يه دکتري پيدا شد بگه مشگل اين خوشگل خانوم ما چيه انيتا ساعت 16 پيش دکتر پيشياره تو کلينيک رشد وقت داشت و من که براي رسيدن به اين زمان روزشماري کرده بودم اخه از اواخر خرداد زنگ زده بودم و وقت گرفته بودم خداروشکر که انتظارم تموم شد و يه جواب قطعي بهم دادن گفت غده هيپوتالاموس مشکل داره و با 6 ماه کاردرماني قابل حله باورم نميشد وقتي دکتر بهم گفت مشکل تو قابل حل هست و تو راه ميتوني بري ميتوني بشيني خداي من از فرط خوشحالي وقتي از اتاقش اومدم بيرون زنگ زدم به بابا شهرام و گفتم بابايي انيتامون خوب ميشه با اينکه با شما کوشولو خانم رفته بودم و خيلي سخت بود چون مدام جيغ ...
16 تير 1391

يکساله شدن يگانه دختر ما

تو یکساله شدی دخترم اما یکساله شدنت کوهی از غم روی شانه هایم گذارده و من و پدرت باری از درد و غصه را با خود حمل میکنيم وقتی چشمای نازنینم را مینگریم وقتی می بینم چشمهایت در پی بچه های همسن و سال خود در حال دویدن است و جسم کوچکت یارای دویدن ندارد در خود میشکنم وتنها اشک چشمانم مرهمی میگذارد بردل خسته ام تو ای یگانه ستاره زندگیمان و ای کسی که تمام زیبایی های جهان در تو نمایان شده با تمام وجود دوستــــــــــــــــــــت دارم و زنده ام به این امید که روزی دویدن و بازی کردنت را نظاره گر باشیم و آهی کشیده و بگوییم خدایا شکرت میــــــــــــــــلادت ستـــــــــــــاره باران خورشید من .................... ...
16 تير 1391

فروردين وارديبهشت 91

از فروردین برای تو گلم ننوشتم فروردین رو دوست دارم چون تقریبا هوا گرم میشه و دیگه بدون لباس های سنگین و زیاد میشه تو گلم رو بیرون ببرم تو فروردین که  لحظه سال تحویل از زیباترین لحظات 3 نفرمون بود متاسفانه مادر بابایی منزلمون بودن که از بهمن ماه خونه ما بودن من سریع لباسامو عوض کردمو و لباسای خوشمل توام پوشوندم و رفتم تو پذیرایی بابایی سریع رفت دوش گرفت و اما اون لحظه من و شما بودیم احساس میکنم قشنگترین لحظات زندگی ام رو دارم میگذرونم و برای ثبتش تو ذهنم دارم تمام تلاشمو میکنم چون دیگه تکرار پذیر نیست اواسط عید ما دو روزه رفتیم نمک آبرود و چون خیلی سرد بود برگشتیم قم منزل دایی مصطفی هم رفتیم با شما دختر خوشگلم اما بخاطر س...
16 تير 1391

ولادت امام زمان

ديشب خيلي دلم گرفته بود شما رو بردم حموم و اومديم بيرون بابايي داشت به گوشيم زنگ ميزد بابايي گفت بيا بريم حرم حضرت عبدالعظيم و منم کلي کار داشتم با اين حال سريع اماده شدمو داشتيم ميرفتيم که بابايي رسيد خسته بود کاملا مشخص بود اما دوست داشت بريم من رانندگي کردم و بابايي شمارو بغل کرد و نشست جلو تو راه خيلي ترافيک بود شما با بابايي خوابيديد منم اينه رو رو صورت بابايي تنظيم کردم وقتي نگاتون ميکردم دوست داشتم تو اين شب بزرگ بلند بلند گريه کنم و از خدا سلامتي هرچه زودتر رو بخوام اين روزا غم و غصه تو دخترم کاملا تو صورت بابا پيداست ميدونم به خاطر من خودشو شاد نشون ميده تو خونه ميفهمم اما بايد بسازيم رفتيم ...
16 تير 1391